<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>درشکه چی</title>
<link>http://doroshkechi.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 04 Feb 2007 18:18:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>. . .    وین راز سر به مهر به عالم ثمر شود</title>
<link>http://doroshkechi.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>از مزایای ناشناخته بودن و نامهم بودن (چه کلمه ای!) آسایش لذت بخشی است که آدمی را از شر دیگران نیز در امان می دارد ومی توانی هر چه دلت خواست بکنی و هر دلت خواست بگویی . نه کسی را بر بالای سرت احساس می کنی که تو را سانسور کند نه اینکه مجبور به خودسانسوری می شوی.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما نیز بر همین منوال بود که در این وبلاگ کبکمون خروس می خوند و هر چه دل تنگمان می خواست&amp;nbsp; می نوشتیم ! اما حیف که این سرخوشی و آسایش دیری نپایید و همه رشته هایمان پنبه شد ! اگر کمی نکات ایمنی را رعایت می کردم و نمی ذاشتم دست هر کی که پشت کامپیوتر ما می شینه به اطلاعاتمون برسه الان خیالم راحت بود و داشتم کارم رو می کردم ، اما حیف که &lt;A href=&quot;http://www.doroshkechi.blogfa.com/post-5.aspx&quot; target=_blank&gt;لو رفتیم&lt;/A&gt;&amp;nbsp;، بد جوری هم لو رفتیم ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی از دلایلی که نمی تونم به دعوت بعضی از دوستان برای شرکت در &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;یلدا بازی&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; جواب مثبت بدم همین مسئله هست . باید درک کنید که حداقل یکی این نزدیکیا فالگوش وایساده و منتظره اسرار ما فاش بشه اونوقت . . . ! دلیل دیگه اش هم باید عرض کنم خدمتتون که دیگه برای ادامه این بازی دیر هست و اون لطف اولیه خودش رو از دست داده و بهتره بمونه برای سال دیگه . به هر جهت از همه دوستانی که از من برای شرکت در این بازی دعوت کردن تشکر می کنم و خیلی معذرت می خوام که نتونستم به لطفشون جواب مثبت بدم ، انشاءالله در نوبتی دیگر بتونم لطفشون رو جبران کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تو این چند روزه که نبودم و نتونستم زیاد به دوستان سر بزنم اتفاقاتی رخ داد که به همون دلیلی که گفتم نمی تونم چیزی در باره شون بنویسم ، خلاصه این هم مشکلی شده برای ما .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#660066&gt;&quot; در زنگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد.&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حتما اکثرتون این جمله زیبای &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;صادق هدایت&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; رو بارها شنیدین و خوندین ، از این زخمها مطمئنا در زندگی هر کسی مواردی&amp;nbsp;یافت می شه&amp;nbsp;که همانطور که &lt;EM&gt;هدایت&lt;/EM&gt; هم در ادامه می گوید &quot; این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد . . . &quot; مخصوصا ، مخصوصا وقتی که وبلاگت لو هم رفته باشد !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای کاش می شد به نحوی که کسی متوجه بعضی از رازهای آدم نشه در باره این زخمها و این اسرار صحبت کرد ، شاید هم این قضیه باعث بشه به سبکی از نوشتار برسم که بتونم این کار رو بکنم ( البته شاید این سبکی که من کشف کردم یکی از&amp;nbsp;سبکهای مهم ادبی بشه ! نخندید ! فرض محال که محال نیست ! پس اگه میخواین باهام عکس بندازین یا ازم امضا بگیرین عجله کنین ! چون بعد اینکه مشهور شدم شاید دیگه این فرصت براتون پیش نیاد !) شاید هم این مسئله باعث بشه ذره ای شجاعت پیدا کنم و از فاش شدن اسرارم نترسم ! البته شاید ! خلاصه دارم سعی ام رو می کنم ببینم بالاخره چی می شه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب محرم هم اومد و رفت و باز همه چی به حالت عادی برگشت . اونایی که تونستن ، یه&amp;nbsp;نقشی&amp;nbsp;تو عزاداری امام حسین ایفا کردن ( حتی با گذاشتن یه عکس توی سایتشون یا قطره اشک کوچکی که از گوشه چشمشون جاری شد&amp;nbsp;) اونایی هم که نتونستن انشاءالله بعدا بتونن جبران کنن ، اما اون چه که در این میان مهمه این هست که چقدر تونستیم معرفت خودمون رو گسترش بدیم و چقدر تونستیم از این لایه ظاهر به عمق نفوذ کنیم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این پست هم تموم شد ، به همین سادگی . به نظرتون بعد از این به چه نحوی ادامه بدم که بتونم هر چی رو که دلم می خواد بنویسم ؟‌؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Feb 2007 18:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doroshkechi&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>doroshkechi</dc:creator>
<guid>http://doroshkechi.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من کشته اشکم</title>
<link>http://doroshkechi.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#660066&gt;&amp;nbsp;خواستم از عباس بنویسم و از حسین ، اما نشد ،حرف بسیار است و زبان ناتوان ناچار رو به تصویر آوردم .&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#660066&gt;قصه غریبی حسین و وفای عباس . . . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#660066&gt;داستان عجیبی است ، عجیب .&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#660066&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 400px; HEIGHT: 300px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://i7.tinypic.com/2h6d1et.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 504px; HEIGHT: 378px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://i9.tinypic.com/2r2vq5k.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 504px; HEIGHT: 594px&quot; height=1600 alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://i7.tinypic.com/2mdnc44.jpg&quot; width=1178 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 502px; HEIGHT: 356px&quot; height=768 alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://i9.tinypic.com/2cyr1uc.jpg&quot; width=734 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Jan 2007 22:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doroshkechi&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>doroshkechi</dc:creator>
<guid>http://doroshkechi.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز هم می آید صدای یا حسین از محشر</title>
<link>http://doroshkechi.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>باز محرم ، باز حسين ، باز عباس ، باز مي رسد به گوش ، صداي آن کودک که آب مي خواست . باز محرم ، باز رقيه ، باز اصغر ، باز هم می&amp;nbsp;آید صدای یا حسین از محشر&amp;nbsp;. . .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوباره محرم از راه رسيد . آدم مي مونه چي در باره اش بنويسه .&amp;nbsp;قصه ای&amp;nbsp;که پر از حرفه اما نوشتن از اون آسان نيست . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چي بنويسيم ؟ يه حرفي که اشک همه رو در بياره ؟ يه نوحه اي که دل همه رو خون بکنه ؟ يه داستاني که به ماجرا رنگ افسانه بزنه ؟ داستاني که همه&amp;nbsp;قهرمانای اون ماجرا رو دست نيافتني بکنه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه اين سالها گفتيم وشنيديم ، خونديم و گريستيم اما نمي دونم چرا همه چي تو محرم مي مونه و بعد اين ده روز همه&amp;nbsp;اش رو فراموش مي کنيم . همه اون بزرگي رو ، همه اون عظمت ماجرا رو چرا زود&amp;nbsp;از یاد می بریم&amp;nbsp;؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس کی وچه جوری می خوایم به زندگی مون رنگ حسینی بدهیم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مگه نه اينکه همه اش به ظاهر ماجرا توجه کرديم و به چند قطره اشک بسنده ؟ مگه نه اينکه همرنگ ديگران شديم تا از قافله عقب نمونيم ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اين همه نمي دونم چرا هر وقت نام حسين وعباس و رقيه و اصغر و رباب و ... مياد يهو دلم مي لرزه و تمام بزرگيشون مسحورم مي کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان هر چي بخوام از عاشورا و اون آدماي بزرگ بگم مطمئنا شما بهتر از اونا رو بلدين . پس فقط&amp;nbsp;اکتفا مي کنم به يه ماجرايي که مال قبل از عاشوراست اما به نوعي نمايانگر قسمتي از بزرگي و عظمت نقش اول داستان کربلاست :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#660066&gt;روزی&amp;nbsp;امام حسین(ع) برای ملاقات خواهرشون حضرت زینب(س)&amp;nbsp;رفتن خونه اونا ولی دیدن خواهرشون خوابه و از پنجره روبرویی نور آفتاب می زنه به صورت خواهرشون . دلشون نیومد خواهرشون رو از خواب ناز بیدار کنن اما از طرف دیگه هم نور آفتاب داشت خواهرشون رو اذیت می کرد . باید کاری می کردند . بلافصله چادر حضرت زینب رو برداشت و تا بیدار شدن خواهرشون از خواب اون رو گرفتن جلوی نور خورشید وهمانطور سر پا ایستادند . بعد از مدتی نسبتا طولانی که حضرت زینب از خواب بیدار شدند و برادرشون رو توی اون وضعیت دیدن خیلی شرمنده اون همه بزرگواری وفداکاری ایشون شدند . رو به امام حسین کردن وگفتن برادر جان اشالله بتونم روزی این محبتت رو جبران کنم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#660066&gt;ظهر روز عاشورا که پیکر پاره پاره امام حسین افتاده بود وسط صحرای کربلا زیر نور آفتاب سوزان&amp;nbsp;و کسی رو نمی گذاشتند نزدیک پیکر ایشون بشه&amp;nbsp;، حضرت زینب با اندوه به آن صحنه نگاه می کردند&amp;nbsp;و حسرت این به دلشون موند که نتوانست محبت برادرش رو جبران بکنه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#660066&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot;&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=4&gt;السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 336px; HEIGHT: 462px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=90 src=&quot;http://i18.tinypic.com/2zdprvm.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 24 Jan 2007 21:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doroshkechi&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>doroshkechi</dc:creator>
<guid>http://doroshkechi.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موعظه می کنیم ! ( با لحن مظفر خان زرگنده بیان شود ! )</title>
<link>http://doroshkechi.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>شما چقدر محرم اسرار ديگران هستين ؟ يه بابايی يه اشتباهی تو عمرش ميکنه و سفره دلشو پيش شما باز ميکنه ! چقدر سعی می کنين حرفای اون تو دلتون بمونه و پيش ديگران بروزش ندين ؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من يه پسر خاله دارم که به طور اتفاقی فهميد اين وبلاگ مال منه حالا تا تقی به توقی مي خوره و اتفاقی توي وبلاگمون می افته ميشينه پيش اين و اون ميگه ! از مطالبی که نوشتم تا نظراتی که&amp;nbsp;ديگران دادن . مثل اين بچه کوچولوها که تا يکی رو مي بينن فوری هر اتفاقی که تو خونه شون افتاده می ذارن کف دست&amp;nbsp;اون ! از دعوای بابا مامانشون گرفته تا حرفای مؤدبانه و محترمانه ای! که اونا موقع دعوا نثار هم کردن ، حالا بيچاره اون پدر و مادری رو در نظر بگيرين که مجبورن هی پيش اين و اون سرخ بشن و شرمنده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته اين پسر خاله من پسر خيلی خوبيه و اين حرفا رو هم به شوخی پيش اين و اون ميگه من هم به شوخی &amp;nbsp;اين حرفا رو مقدمه ای کردم تا برسم به اون حرف اصلی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تصور کنيد که نعوذ بالله خدا هم مثل ما آدما بود و &amp;nbsp;هر چی که در مورد ما می دونست برای ديگران فاش مي کرد! چه اتفاقی می افتاد ؟! آيا جراتشو داشتين بعد از اون پا تو کوچه وخيابون بذارين ؟ اصلا تصور چنين چيزی هم وحشتناکه . حتی اگه يک هزارم اون چيزی که بيشتر ماها تو خلوتمون داريم برای ديگران فاش بشه يک لحظه هم روی آرامش رو نمي بينيم . نه ، نه ، حتي تصورش هم ترسناکه چه برسه به اين که اتفاق هم بيفته . نمی دونم اين آقاي &lt;EM&gt;فرزاد حسنی&lt;/EM&gt; رو ميشناسين يا نه همونی که تو شبکه سه برنامه &lt;EM&gt;کوله پشتی&lt;/EM&gt; رو اجرا می کرد و اين روزا هم برنامه ای داره به اسم &lt;EM&gt;فوق العاده&lt;/EM&gt; . البته من خيلی با برنا مه هاش نمی تونم ارتباط بر قرار کنم اما اون روز يه دعایی می کرد که فکر کنم بی ربط به بحث ما نباشه . می گفت: ((‌ گاهی وقتا تو خلوت خودمون يه کارايی ميکنيم که واهمه داريم از اينکه اون کارا برای ديگران فاش بشه ، خدايا اون کارها رو بر ما ببخش )).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يکی از بهترين صفات خدا همين صفت ستار العيوب ( يعنی پوشاننده عيب ها ) هست که به نوعی ناجی ما آدما از بسياری از اتفاقات ناگواره . پس چرا ما در مورد هم ديگه اين لطف رو نمي کنيم و ستارالعيوب و ستارالاسرار! هم نمی شيم . چرا با يه دهن لقی کوچک باعث بر باد رفتن آبروی يه کس ديگه ای ميشيم که مثل ما محترمه و دارای شخصيت ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته بايد يک &lt;STRONG&gt;دور از حضور شما&lt;/STRONG&gt; در مورد اين مسئله بگم ولی فکر کنم همه ما به نوعی با اين قضيه درگيريم ، يعنی يا خودمون اين کارو کرديم يا در مورد ما اين کارو کردن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببخشيد که يه کم شبيه موعظه آخوندا شد ! اين شيطنت پسر خاله ام بود که منو به فکر انداخت تا مطلبی در اين مورد بنويسم . فقط حالا موندم با این همه تعریفی که ازش کردم چه بر سرم خواهد آمد؟!!!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Jan 2007 17:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doroshkechi&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>doroshkechi</dc:creator>
<guid>http://doroshkechi.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هیپ ! هیپ ! هورا !</title>
<link>http://doroshkechi.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>تا حالا شده به یکی ، تو یه زمینه ای کمک کنین ، اونوقت اون&amp;nbsp;به مرور زمان بیاد سرتر از شما تو اون زمینه بشه ؟ !&amp;nbsp; اگه یه همچین اتفاقی بیفته شما از این واقعه نارحت میشین یا خوشحال ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من یکی این کار رو انجام دادم این اتفاق هم افتاده والان&amp;nbsp;نمیدونم خوشحالم که دارم این مطلب رو می نویسم یا ناراحتم ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقا! ما اومدیم به یکی از همکلاسیامون توی درسا کمک کردیم حالا رتبه ش توی کنکور بهتر از ما شده ! هرچند که این قضیه به طور مقطعی هستش و هنوز نمی دونم آیا واقعا تو درسا به طور اساسی پیشرفت کرده یا اینکه فقط تو کنکور اینطوری شده و . . . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال فعلا که این اتفاق افتاده ومن نسبت به این قضیه حس دوگانه ای دارم . از یه طرف بدجوری خوشحالم که به هر حال زحماتم بی نتیجه نمونده از یه طرفم موندم جواب متلکای اطرافیان رو چی بدم ! اما در کل از این قضیه خیلی خوشحالم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب این همه مقدمه چینی و صغرا کبری کردن به خاطر این بود که بگیم &lt;STRONG&gt;آقا ما تو کنکور کاردانی به کارشناسی قبول شدیم &lt;/STRONG&gt;اونم تو شهر خودمون که خیلی برای من مهم بود ( به خاطر کارم که نمیتونستم تو شهر دیگه ای بخونم ) . به خاطر همین یه هورای بلند به افتخار ما بکشید !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;دانشگاه جان ! دوباره سلام !&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 15 Jan 2007 18:36:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doroshkechi&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>doroshkechi</dc:creator>
<guid>http://doroshkechi.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیوانه (2)</title>
<link>http://doroshkechi.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>موقع خوردن ناهار سفره دلش باز شد و خودش شروع کرد به حرف زدن . می گفت که خیلی وقته مریضه&amp;nbsp; واگه دارو نخوره لرز دستاش بیشتر هم میشه . چون داروهایی که میخوره خیلی قوی هستن بعد از مصرف داروها یه مدت بدنش کرخت میشه . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از خودش گفت ، از اینکه نمیتونست کاری به غیر از فرش بافتن انجام بده ، اونم اگه حالش خوب باشه و لرز دستاش بذاره . گفتم همه روستاییا باغی زمینی چیزی&amp;nbsp;دارن که توش کشاورزی کنن&amp;nbsp; شما ندارین .&amp;nbsp;گفت چرا&amp;nbsp;یه قطعه باغ کوچک دارم اما کارای اون رو هم باید کارگر انجام بده چون خودم به خاطر مریضی ام نمیتونم&amp;nbsp; زیاد کار کنم . اونطور که تعریف می کرد کارگرا هم به خاطر سادگی و بیماریش کلی بهش نارو می زدند و سر کیسه اش می کردن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی ساده حرف میزد ، اونقدر ساده و بی شیله پیله بود که فکر می کردم آدم این دنیا نیست . نه بلد بود سر کسی شیره بماله ، نه بلد بود دروغ بگه ، نه بلد بود موقع خرید و فروش چونه بزنه و یا مثل اکثر ماها هی دروغکی قسم بخوره و نه اصلا بلد بود با کسی دعوا بکنه چه برسه به اینکه بیاد یکی هم بزنه تو گوش ما ! همه اینها رو میشد به راحتی از حرفاش فهمید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی ذوق کرده بود که من ناهار مونده بودم اونقدر خوشحال بود که هر چی تو خونه داشتن میاورد میذاشت سر سفره ناهار ! از ماست و پنیر و ترشی و سبزی خوردن و مربا گرفته تا آبگوشتی که برای همه خانواده بود اما میگفت اول شما بخور بعد اگه موند ما میخوریم ! اونم به چه اصراری . به زور از همه خوردنیهای سر سفره بهم میخوراند و به همراش برام کلی حرف میزد . آخر سرم یه حرفی زد که غذا توگلوم گیر کرد و دیگه چیزی ازش پایین نرفت . گفت نمی دونم چرا همه تو روستا به من میگن دیوونه ! تو هم فکر می کنی من دیوونه م ؟ مونده بودم چی بگم ، داشت اشکم در می اومد . باخودم گفتم دیوونه ماییم که تا یه آدم و ساده وبی شیله پیله می بینیم زود یه اسمی روش میذاریم . . .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا&amp;nbsp;چرا ما آدما اینجوری هستیم . چرا یکی که بلد نیست یانمیخواد سر کسی کلاه بذاره یا دروغ بگه یا دعوا بکنه یا شارلاتان بازی درآره و ازاین جور کارا ، فکر می کنیم آدم عادی و نرمالی نیست . همش فکر میکنیم یه عیبی داره و عقب مونده است . وای به وقتی که طرف کمی هم ساده باشه و بدتر از اون یه بیماری جسمی هم داشته باشه ، اونوقت دیگه به یقین میرسیم و برامون مسجل میشه که یارو حتما دیوونه اس .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;به راستی دیوانه و روانی ماییم یا آنها ؟ ؟ ؟&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 10 Jan 2007 22:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doroshkechi&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>doroshkechi</dc:creator>
<guid>http://doroshkechi.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیوانه (1)</title>
<link>http://doroshkechi.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>&amp;nbsp; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش یکی از روستاییها اومد گفت که یه خونه تازه خریده و میخواد جای تلفنشو عوض کنه . راهنماییش کردم تا کارهای اداری مربوطه رو انجام بده و گفتم که&amp;nbsp;بعد ما میایم تلفنش رو منتقل می کنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همکارم که خودش بچه همون روستاست بعد رفتن طرف به شوخی گفت رفتی طرفای خونشون مراقب خودت باشی ها . گفتم چطور مگه ؟ گفت آخه طرف دیوونه است یهو دیدی یکی خوابوند تو گوشت !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم بابا اینکه داشت مثل بچه آدم حرفشو می زد هیچ مشکلی ام تو رفتارش نبود که . اصلا تو چرا این حرفو میزنی َ&amp;nbsp;اون که با تو فامیله ؟ گفت به هر حال مراقب خودت باش&amp;nbsp;طرف مخش عیب داره !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بد جوری به هم ریخته بودم آخه من یه حساب کتاب دیگه ای می کردم اما الان داشت همه چی به هم می ریخت ، یارو اصلا نشون نمی داد که مشکلی داشته باشه . توی این چند سالی که من توی این روستا هستم خیلی محترمانه به این آقا نگاه می کردم آخه فوق العاده فرد محترم و با ادبی دیده بودمش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه روز موعود فرا رسیدو ما رفتیم دم خونه این آقا برای سیمکشی تلفنش تو خونه&amp;nbsp;تازه ، اونم&amp;nbsp;با ترس و لرز به خاطر حرفی که دوستمون زده بود . تموم اون مدتی که کار می کردم همش منتظر بودم یه چیزی بهم بگه وبعد باهام لج بیفته . اما تنها چیزی که تو این مدت متوجه شدم لرزش دستاش به موقع برداشتن چیزی بود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کار که تموم شد با هزار التماس وخواهش ازم خواست ناهار&amp;nbsp; رو تو خونه اونا بمونم .هنوز می ترسیدم&amp;nbsp; اما به خاطر اینکه بیشتر سر از کارش در بیارم قبول کردم . . .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 06 Jan 2007 21:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doroshkechi&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>doroshkechi</dc:creator>
<guid>http://doroshkechi.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درشکه چی</title>
<link>http://doroshkechi.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;به نام او&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;راستش من مسئول یکی از مراکز روستایی مخابرات شهرمون هستم که هر روزصبح&amp;nbsp;میرم اونجا&amp;nbsp;و&amp;nbsp; عصر&amp;nbsp;بر میگردم&amp;nbsp;. باور کنید . به جان اون دوتا گنجشکی که&amp;nbsp;الان اون بیرون جلوی پنجره نشستن و دارن واسه&amp;nbsp;هم آواز دوستی میخونن ، راست میگم&amp;nbsp;! در واقع شاید گفت یه تلفنچی ام تا یه درشکه چی . اما حالا چرا &lt;EM&gt;در شکه چی&lt;/EM&gt; ، اونم داستانی برای خودش داره . . .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گاهی چیزی در پستوی ذهنمون وجود داره که خودمون هم نمیدونیم چیه ،&amp;nbsp;و ما رو وادار به کارهایی میکنه که دلیلشو&amp;nbsp;نمی فهمیم&amp;nbsp;اما ناخودآگه اون کار رو انجام میدیم . شاید گذاشتن نام&amp;nbsp;&lt;EM&gt;درشکه چی &lt;/EM&gt;هم به همون زوایای پنهان ذهنی من مربوط میشه که منو وادار به این کار کرد . به هر حال شد دیگه !&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;همیشه عاشق فضاهای سنتی&amp;nbsp;در میان&amp;nbsp;دنیای مدرن بوده ام ، تعلق خاطری که به گذشته داشته ام هیچ وقت رهایم نکرده&amp;nbsp;در حالیکه گوشه چشمی هم به دنیای جدید داشته ام .به واقع دلبسته هردو هستم و از هیچ یک نمیتوانم چشم بپوشم . نام &lt;EM&gt;درشکه چی&lt;/EM&gt; دلبستگی ام به گذشته را می نمایاند ،&amp;nbsp; اما دنیای نو چگونه خود را نشان خواهد داد ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 519px; HEIGHT: 371px&quot; height=768 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i14.tinypic.com/4haw207.jpg&quot; width=738 align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Jan 2007 20:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doroshkechi&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>doroshkechi</dc:creator>
<guid>http://doroshkechi.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
