باز هم می آید صدای یا حسین از محشر
دوباره محرم از راه رسيد . آدم مي مونه چي در باره اش بنويسه . قصه ای که پر از حرفه اما نوشتن از اون آسان نيست .
چي بنويسيم ؟ يه حرفي که اشک همه رو در بياره ؟ يه نوحه اي که دل همه رو خون بکنه ؟ يه داستاني که به ماجرا رنگ افسانه بزنه ؟ داستاني که همه قهرمانای اون ماجرا رو دست نيافتني بکنه؟
همه اين سالها گفتيم وشنيديم ، خونديم و گريستيم اما نمي دونم چرا همه چي تو محرم مي مونه و بعد اين ده روز همه اش رو فراموش مي کنيم . همه اون بزرگي رو ، همه اون عظمت ماجرا رو چرا زود از یاد می بریم ؟
پس کی وچه جوری می خوایم به زندگی مون رنگ حسینی بدهیم ؟
مگه نه اينکه همه اش به ظاهر ماجرا توجه کرديم و به چند قطره اشک بسنده ؟ مگه نه اينکه همرنگ ديگران شديم تا از قافله عقب نمونيم ؟
با اين همه نمي دونم چرا هر وقت نام حسين وعباس و رقيه و اصغر و رباب و ... مياد يهو دلم مي لرزه و تمام بزرگيشون مسحورم مي کنه .
الان هر چي بخوام از عاشورا و اون آدماي بزرگ بگم مطمئنا شما بهتر از اونا رو بلدين . پس فقط اکتفا مي کنم به يه ماجرايي که مال قبل از عاشوراست اما به نوعي نمايانگر قسمتي از بزرگي و عظمت نقش اول داستان کربلاست :
روزی امام حسین(ع) برای ملاقات خواهرشون حضرت زینب(س) رفتن خونه اونا ولی دیدن خواهرشون خوابه و از پنجره روبرویی نور آفتاب می زنه به صورت خواهرشون . دلشون نیومد خواهرشون رو از خواب ناز بیدار کنن اما از طرف دیگه هم نور آفتاب داشت خواهرشون رو اذیت می کرد . باید کاری می کردند . بلافصله چادر حضرت زینب رو برداشت و تا بیدار شدن خواهرشون از خواب اون رو گرفتن جلوی نور خورشید وهمانطور سر پا ایستادند . بعد از مدتی نسبتا طولانی که حضرت زینب از خواب بیدار شدند و برادرشون رو توی اون وضعیت دیدن خیلی شرمنده اون همه بزرگواری وفداکاری ایشون شدند . رو به امام حسین کردن وگفتن برادر جان اشالله بتونم روزی این محبتت رو جبران کنم .
ظهر روز عاشورا که پیکر پاره پاره امام حسین افتاده بود وسط صحرای کربلا زیر نور آفتاب سوزان و کسی رو نمی گذاشتند نزدیک پیکر ایشون بشه ، حضرت زینب با اندوه به آن صحنه نگاه می کردند و حسرت این به دلشون موند که نتوانست محبت برادرش رو جبران بکنه .
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین
