دیوانه (2)
بعد از خودش گفت ، از اینکه نمیتونست کاری به غیر از فرش بافتن انجام بده ، اونم اگه حالش خوب باشه و لرز دستاش بذاره . گفتم همه روستاییا باغی زمینی چیزی دارن که توش کشاورزی کنن شما ندارین . گفت چرا یه قطعه باغ کوچک دارم اما کارای اون رو هم باید کارگر انجام بده چون خودم به خاطر مریضی ام نمیتونم زیاد کار کنم . اونطور که تعریف می کرد کارگرا هم به خاطر سادگی و بیماریش کلی بهش نارو می زدند و سر کیسه اش می کردن .
خیلی ساده حرف میزد ، اونقدر ساده و بی شیله پیله بود که فکر می کردم آدم این دنیا نیست . نه بلد بود سر کسی شیره بماله ، نه بلد بود دروغ بگه ، نه بلد بود موقع خرید و فروش چونه بزنه و یا مثل اکثر ماها هی دروغکی قسم بخوره و نه اصلا بلد بود با کسی دعوا بکنه چه برسه به اینکه بیاد یکی هم بزنه تو گوش ما ! همه اینها رو میشد به راحتی از حرفاش فهمید .
خیلی ذوق کرده بود که من ناهار مونده بودم اونقدر خوشحال بود که هر چی تو خونه داشتن میاورد میذاشت سر سفره ناهار ! از ماست و پنیر و ترشی و سبزی خوردن و مربا گرفته تا آبگوشتی که برای همه خانواده بود اما میگفت اول شما بخور بعد اگه موند ما میخوریم ! اونم به چه اصراری . به زور از همه خوردنیهای سر سفره بهم میخوراند و به همراش برام کلی حرف میزد . آخر سرم یه حرفی زد که غذا توگلوم گیر کرد و دیگه چیزی ازش پایین نرفت . گفت نمی دونم چرا همه تو روستا به من میگن دیوونه ! تو هم فکر می کنی من دیوونه م ؟ مونده بودم چی بگم ، داشت اشکم در می اومد . باخودم گفتم دیوونه ماییم که تا یه آدم و ساده وبی شیله پیله می بینیم زود یه اسمی روش میذاریم . . .
واقعا چرا ما آدما اینجوری هستیم . چرا یکی که بلد نیست یانمیخواد سر کسی کلاه بذاره یا دروغ بگه یا دعوا بکنه یا شارلاتان بازی درآره و ازاین جور کارا ، فکر می کنیم آدم عادی و نرمالی نیست . همش فکر میکنیم یه عیبی داره و عقب مونده است . وای به وقتی که طرف کمی هم ساده باشه و بدتر از اون یه بیماری جسمی هم داشته باشه ، اونوقت دیگه به یقین میرسیم و برامون مسجل میشه که یارو حتما دیوونه اس .
به راستی دیوانه و روانی ماییم یا آنها ؟ ؟ ؟
