تبليغاتX
درشکه چی - دیوانه (1)

درشکه چی

دیوانه (1)

 

چند روز پیش یکی از روستاییها اومد گفت که یه خونه تازه خریده و میخواد جای تلفنشو عوض کنه . راهنماییش کردم تا کارهای اداری مربوطه رو انجام بده و گفتم که بعد ما میایم تلفنش رو منتقل می کنیم .

همکارم که خودش بچه همون روستاست بعد رفتن طرف به شوخی گفت رفتی طرفای خونشون مراقب خودت باشی ها . گفتم چطور مگه ؟ گفت آخه طرف دیوونه است یهو دیدی یکی خوابوند تو گوشت !

گفتم بابا اینکه داشت مثل بچه آدم حرفشو می زد هیچ مشکلی ام تو رفتارش نبود که . اصلا تو چرا این حرفو میزنی َ اون که با تو فامیله ؟ گفت به هر حال مراقب خودت باش طرف مخش عیب داره !

بد جوری به هم ریخته بودم آخه من یه حساب کتاب دیگه ای می کردم اما الان داشت همه چی به هم می ریخت ، یارو اصلا نشون نمی داد که مشکلی داشته باشه . توی این چند سالی که من توی این روستا هستم خیلی محترمانه به این آقا نگاه می کردم آخه فوق العاده فرد محترم و با ادبی دیده بودمش.

خلاصه روز موعود فرا رسیدو ما رفتیم دم خونه این آقا برای سیمکشی تلفنش تو خونه تازه ، اونم با ترس و لرز به خاطر حرفی که دوستمون زده بود . تموم اون مدتی که کار می کردم همش منتظر بودم یه چیزی بهم بگه وبعد باهام لج بیفته . اما تنها چیزی که تو این مدت متوجه شدم لرزش دستاش به موقع برداشتن چیزی بود .

کار که تموم شد با هزار التماس وخواهش ازم خواست ناهار  رو تو خونه اونا بمونم .هنوز می ترسیدم  اما به خاطر اینکه بیشتر سر از کارش در بیارم قبول کردم . . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 0:57  توسط درشکه چی  |