تبليغاتX
درشکه چی

درشکه چی

موعظه می کنیم ! ( با لحن مظفر خان زرگنده بیان شود ! )

شما چقدر محرم اسرار ديگران هستين ؟ يه بابايی يه اشتباهی تو عمرش ميکنه و سفره دلشو پيش شما باز ميکنه ! چقدر سعی می کنين حرفای اون تو دلتون بمونه و پيش ديگران بروزش ندين ؟

من يه پسر خاله دارم که به طور اتفاقی فهميد اين وبلاگ مال منه حالا تا تقی به توقی مي خوره و اتفاقی توي وبلاگمون می افته ميشينه پيش اين و اون ميگه ! از مطالبی که نوشتم تا نظراتی که ديگران دادن . مثل اين بچه کوچولوها که تا يکی رو مي بينن فوری هر اتفاقی که تو خونه شون افتاده می ذارن کف دست اون ! از دعوای بابا مامانشون گرفته تا حرفای مؤدبانه و محترمانه ای! که اونا موقع دعوا نثار هم کردن ، حالا بيچاره اون پدر و مادری رو در نظر بگيرين که مجبورن هی پيش اين و اون سرخ بشن و شرمنده .

البته اين پسر خاله من پسر خيلی خوبيه و اين حرفا رو هم به شوخی پيش اين و اون ميگه من هم به شوخی  اين حرفا رو مقدمه ای کردم تا برسم به اون حرف اصلی.

تصور کنيد که نعوذ بالله خدا هم مثل ما آدما بود و  هر چی که در مورد ما می دونست برای ديگران فاش مي کرد! چه اتفاقی می افتاد ؟! آيا جراتشو داشتين بعد از اون پا تو کوچه وخيابون بذارين ؟ اصلا تصور چنين چيزی هم وحشتناکه . حتی اگه يک هزارم اون چيزی که بيشتر ماها تو خلوتمون داريم برای ديگران فاش بشه يک لحظه هم روی آرامش رو نمي بينيم . نه ، نه ، حتي تصورش هم ترسناکه چه برسه به اين که اتفاق هم بيفته . نمی دونم اين آقاي فرزاد حسنی رو ميشناسين يا نه همونی که تو شبکه سه برنامه کوله پشتی رو اجرا می کرد و اين روزا هم برنامه ای داره به اسم فوق العاده . البته من خيلی با برنا مه هاش نمی تونم ارتباط بر قرار کنم اما اون روز يه دعایی می کرد که فکر کنم بی ربط به بحث ما نباشه . می گفت: ((‌ گاهی وقتا تو خلوت خودمون يه کارايی ميکنيم که واهمه داريم از اينکه اون کارا برای ديگران فاش بشه ، خدايا اون کارها رو بر ما ببخش )).

يکی از بهترين صفات خدا همين صفت ستار العيوب ( يعنی پوشاننده عيب ها ) هست که به نوعی ناجی ما آدما از بسياری از اتفاقات ناگواره . پس چرا ما در مورد هم ديگه اين لطف رو نمي کنيم و ستارالعيوب و ستارالاسرار! هم نمی شيم . چرا با يه دهن لقی کوچک باعث بر باد رفتن آبروی يه کس ديگه ای ميشيم که مثل ما محترمه و دارای شخصيت ؟

البته بايد يک دور از حضور شما در مورد اين مسئله بگم ولی فکر کنم همه ما به نوعی با اين قضيه درگيريم ، يعنی يا خودمون اين کارو کرديم يا در مورد ما اين کارو کردن .

ببخشيد که يه کم شبيه موعظه آخوندا شد ! اين شيطنت پسر خاله ام بود که منو به فکر انداخت تا مطلبی در اين مورد بنويسم . فقط حالا موندم با این همه تعریفی که ازش کردم چه بر سرم خواهد آمد؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:55  توسط درشکه چی  | 

هیپ ! هیپ ! هورا !

تا حالا شده به یکی ، تو یه زمینه ای کمک کنین ، اونوقت اون به مرور زمان بیاد سرتر از شما تو اون زمینه بشه ؟ !  اگه یه همچین اتفاقی بیفته شما از این واقعه نارحت میشین یا خوشحال ؟

من یکی این کار رو انجام دادم این اتفاق هم افتاده والان نمیدونم خوشحالم که دارم این مطلب رو می نویسم یا ناراحتم !

آقا! ما اومدیم به یکی از همکلاسیامون توی درسا کمک کردیم حالا رتبه ش توی کنکور بهتر از ما شده ! هرچند که این قضیه به طور مقطعی هستش و هنوز نمی دونم آیا واقعا تو درسا به طور اساسی پیشرفت کرده یا اینکه فقط تو کنکور اینطوری شده و . . .

به هر حال فعلا که این اتفاق افتاده ومن نسبت به این قضیه حس دوگانه ای دارم . از یه طرف بدجوری خوشحالم که به هر حال زحماتم بی نتیجه نمونده از یه طرفم موندم جواب متلکای اطرافیان رو چی بدم ! اما در کل از این قضیه خیلی خوشحالم .

خب این همه مقدمه چینی و صغرا کبری کردن به خاطر این بود که بگیم آقا ما تو کنکور کاردانی به کارشناسی قبول شدیم اونم تو شهر خودمون که خیلی برای من مهم بود ( به خاطر کارم که نمیتونستم تو شهر دیگه ای بخونم ) . به خاطر همین یه هورای بلند به افتخار ما بکشید !

دانشگاه جان ! دوباره سلام !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 22:6  توسط درشکه چی  | 

دیوانه (2)

موقع خوردن ناهار سفره دلش باز شد و خودش شروع کرد به حرف زدن . می گفت که خیلی وقته مریضه  واگه دارو نخوره لرز دستاش بیشتر هم میشه . چون داروهایی که میخوره خیلی قوی هستن بعد از مصرف داروها یه مدت بدنش کرخت میشه .

بعد از خودش گفت ، از اینکه نمیتونست کاری به غیر از فرش بافتن انجام بده ، اونم اگه حالش خوب باشه و لرز دستاش بذاره . گفتم همه روستاییا باغی زمینی چیزی دارن که توش کشاورزی کنن  شما ندارین . گفت چرا یه قطعه باغ کوچک دارم اما کارای اون رو هم باید کارگر انجام بده چون خودم به خاطر مریضی ام نمیتونم  زیاد کار کنم . اونطور که تعریف می کرد کارگرا هم به خاطر سادگی و بیماریش کلی بهش نارو می زدند و سر کیسه اش می کردن .

خیلی ساده حرف میزد ، اونقدر ساده و بی شیله پیله بود که فکر می کردم آدم این دنیا نیست . نه بلد بود سر کسی شیره بماله ، نه بلد بود دروغ بگه ، نه بلد بود موقع خرید و فروش چونه بزنه و یا مثل اکثر ماها هی دروغکی قسم بخوره و نه اصلا بلد بود با کسی دعوا بکنه چه برسه به اینکه بیاد یکی هم بزنه تو گوش ما ! همه اینها رو میشد به راحتی از حرفاش فهمید .

خیلی ذوق کرده بود که من ناهار مونده بودم اونقدر خوشحال بود که هر چی تو خونه داشتن میاورد میذاشت سر سفره ناهار ! از ماست و پنیر و ترشی و سبزی خوردن و مربا گرفته تا آبگوشتی که برای همه خانواده بود اما میگفت اول شما بخور بعد اگه موند ما میخوریم ! اونم به چه اصراری . به زور از همه خوردنیهای سر سفره بهم میخوراند و به همراش برام کلی حرف میزد . آخر سرم یه حرفی زد که غذا توگلوم گیر کرد و دیگه چیزی ازش پایین نرفت . گفت نمی دونم چرا همه تو روستا به من میگن دیوونه ! تو هم فکر می کنی من دیوونه م ؟ مونده بودم چی بگم ، داشت اشکم در می اومد . باخودم گفتم دیوونه ماییم که تا یه آدم و ساده وبی شیله پیله می بینیم زود یه اسمی روش میذاریم . . .

واقعا چرا ما آدما اینجوری هستیم . چرا یکی که بلد نیست یانمیخواد سر کسی کلاه بذاره یا دروغ بگه یا دعوا بکنه یا شارلاتان بازی درآره و ازاین جور کارا ، فکر می کنیم آدم عادی و نرمالی نیست . همش فکر میکنیم یه عیبی داره و عقب مونده است . وای به وقتی که طرف کمی هم ساده باشه و بدتر از اون یه بیماری جسمی هم داشته باشه ، اونوقت دیگه به یقین میرسیم و برامون مسجل میشه که یارو حتما دیوونه اس .

به راستی دیوانه و روانی ماییم یا آنها ؟ ؟ ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 1:46  توسط درشکه چی  | 

دیوانه (1)

 

چند روز پیش یکی از روستاییها اومد گفت که یه خونه تازه خریده و میخواد جای تلفنشو عوض کنه . راهنماییش کردم تا کارهای اداری مربوطه رو انجام بده و گفتم که بعد ما میایم تلفنش رو منتقل می کنیم .

همکارم که خودش بچه همون روستاست بعد رفتن طرف به شوخی گفت رفتی طرفای خونشون مراقب خودت باشی ها . گفتم چطور مگه ؟ گفت آخه طرف دیوونه است یهو دیدی یکی خوابوند تو گوشت !

گفتم بابا اینکه داشت مثل بچه آدم حرفشو می زد هیچ مشکلی ام تو رفتارش نبود که . اصلا تو چرا این حرفو میزنی َ اون که با تو فامیله ؟ گفت به هر حال مراقب خودت باش طرف مخش عیب داره !

بد جوری به هم ریخته بودم آخه من یه حساب کتاب دیگه ای می کردم اما الان داشت همه چی به هم می ریخت ، یارو اصلا نشون نمی داد که مشکلی داشته باشه . توی این چند سالی که من توی این روستا هستم خیلی محترمانه به این آقا نگاه می کردم آخه فوق العاده فرد محترم و با ادبی دیده بودمش.

خلاصه روز موعود فرا رسیدو ما رفتیم دم خونه این آقا برای سیمکشی تلفنش تو خونه تازه ، اونم با ترس و لرز به خاطر حرفی که دوستمون زده بود . تموم اون مدتی که کار می کردم همش منتظر بودم یه چیزی بهم بگه وبعد باهام لج بیفته . اما تنها چیزی که تو این مدت متوجه شدم لرزش دستاش به موقع برداشتن چیزی بود .

کار که تموم شد با هزار التماس وخواهش ازم خواست ناهار  رو تو خونه اونا بمونم .هنوز می ترسیدم  اما به خاطر اینکه بیشتر سر از کارش در بیارم قبول کردم . . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 0:57  توسط درشکه چی  | 

درشکه چی

  به نام او

راستش من مسئول یکی از مراکز روستایی مخابرات شهرمون هستم که هر روزصبح میرم اونجا و  عصر بر میگردم . باور کنید . به جان اون دوتا گنجشکی که الان اون بیرون جلوی پنجره نشستن و دارن واسه هم آواز دوستی میخونن ، راست میگم ! در واقع شاید گفت یه تلفنچی ام تا یه درشکه چی . اما حالا چرا در شکه چی ، اونم داستانی برای خودش داره . . .

گاهی چیزی در پستوی ذهنمون وجود داره که خودمون هم نمیدونیم چیه ، و ما رو وادار به کارهایی میکنه که دلیلشو نمی فهمیم اما ناخودآگه اون کار رو انجام میدیم . شاید گذاشتن نام درشکه چی هم به همون زوایای پنهان ذهنی من مربوط میشه که منو وادار به این کار کرد . به هر حال شد دیگه !

همیشه عاشق فضاهای سنتی در میان دنیای مدرن بوده ام ، تعلق خاطری که به گذشته داشته ام هیچ وقت رهایم نکرده در حالیکه گوشه چشمی هم به دنیای جدید داشته ام .به واقع دلبسته هردو هستم و از هیچ یک نمیتوانم چشم بپوشم . نام درشکه چی دلبستگی ام به گذشته را می نمایاند ،  اما دنیای نو چگونه خود را نشان خواهد داد ؟

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 0:27  توسط درشکه چی  |