تبليغاتX
درشکه چی

درشکه چی

. . . وین راز سر به مهر به عالم ثمر شود

از مزایای ناشناخته بودن و نامهم بودن (چه کلمه ای!) آسایش لذت بخشی است که آدمی را از شر دیگران نیز در امان می دارد ومی توانی هر چه دلت خواست بکنی و هر دلت خواست بگویی . نه کسی را بر بالای سرت احساس می کنی که تو را سانسور کند نه اینکه مجبور به خودسانسوری می شوی.

ما نیز بر همین منوال بود که در این وبلاگ کبکمون خروس می خوند و هر چه دل تنگمان می خواست  می نوشتیم ! اما حیف که این سرخوشی و آسایش دیری نپایید و همه رشته هایمان پنبه شد ! اگر کمی نکات ایمنی را رعایت می کردم و نمی ذاشتم دست هر کی که پشت کامپیوتر ما می شینه به اطلاعاتمون برسه الان خیالم راحت بود و داشتم کارم رو می کردم ، اما حیف که لو رفتیم ، بد جوری هم لو رفتیم !

یکی از دلایلی که نمی تونم به دعوت بعضی از دوستان برای شرکت در یلدا بازی جواب مثبت بدم همین مسئله هست . باید درک کنید که حداقل یکی این نزدیکیا فالگوش وایساده و منتظره اسرار ما فاش بشه اونوقت . . . ! دلیل دیگه اش هم باید عرض کنم خدمتتون که دیگه برای ادامه این بازی دیر هست و اون لطف اولیه خودش رو از دست داده و بهتره بمونه برای سال دیگه . به هر جهت از همه دوستانی که از من برای شرکت در این بازی دعوت کردن تشکر می کنم و خیلی معذرت می خوام که نتونستم به لطفشون جواب مثبت بدم ، انشاءالله در نوبتی دیگر بتونم لطفشون رو جبران کنم .

تو این چند روزه که نبودم و نتونستم زیاد به دوستان سر بزنم اتفاقاتی رخ داد که به همون دلیلی که گفتم نمی تونم چیزی در باره شون بنویسم ، خلاصه این هم مشکلی شده برای ما .

" در زنگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد." حتما اکثرتون این جمله زیبای صادق هدایت رو بارها شنیدین و خوندین ، از این زخمها مطمئنا در زندگی هر کسی مواردی یافت می شه که همانطور که هدایت هم در ادامه می گوید " این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد . . . " مخصوصا ، مخصوصا وقتی که وبلاگت لو هم رفته باشد !

ای کاش می شد به نحوی که کسی متوجه بعضی از رازهای آدم نشه در باره این زخمها و این اسرار صحبت کرد ، شاید هم این قضیه باعث بشه به سبکی از نوشتار برسم که بتونم این کار رو بکنم ( البته شاید این سبکی که من کشف کردم یکی از سبکهای مهم ادبی بشه ! نخندید ! فرض محال که محال نیست ! پس اگه میخواین باهام عکس بندازین یا ازم امضا بگیرین عجله کنین ! چون بعد اینکه مشهور شدم شاید دیگه این فرصت براتون پیش نیاد !) شاید هم این مسئله باعث بشه ذره ای شجاعت پیدا کنم و از فاش شدن اسرارم نترسم ! البته شاید ! خلاصه دارم سعی ام رو می کنم ببینم بالاخره چی می شه.

خب محرم هم اومد و رفت و باز همه چی به حالت عادی برگشت . اونایی که تونستن ، یه نقشی تو عزاداری امام حسین ایفا کردن ( حتی با گذاشتن یه عکس توی سایتشون یا قطره اشک کوچکی که از گوشه چشمشون جاری شد ) اونایی هم که نتونستن انشاءالله بعدا بتونن جبران کنن ، اما اون چه که در این میان مهمه این هست که چقدر تونستیم معرفت خودمون رو گسترش بدیم و چقدر تونستیم از این لایه ظاهر به عمق نفوذ کنیم .

این پست هم تموم شد ، به همین سادگی . به نظرتون بعد از این به چه نحوی ادامه بدم که بتونم هر چی رو که دلم می خواد بنویسم ؟‌؟؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 21:49  توسط درشکه چی  | 

من کشته اشکم

 خواستم از عباس بنویسم و از حسین ، اما نشد ،حرف بسیار است و زبان ناتوان ناچار رو به تصویر آوردم .

قصه غریبی حسین و وفای عباس . . .

داستان عجیبی است ، عجیب . 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 2:1  توسط درشکه چی  | 

باز هم می آید صدای یا حسین از محشر

باز محرم ، باز حسين ، باز عباس ، باز مي رسد به گوش ، صداي آن کودک که آب مي خواست . باز محرم ، باز رقيه ، باز اصغر ، باز هم می آید صدای یا حسین از محشر . . .

دوباره محرم از راه رسيد . آدم مي مونه چي در باره اش بنويسه . قصه ای که پر از حرفه اما نوشتن از اون آسان نيست .

چي بنويسيم ؟ يه حرفي که اشک همه رو در بياره ؟ يه نوحه اي که دل همه رو خون بکنه ؟ يه داستاني که به ماجرا رنگ افسانه بزنه ؟ داستاني که همه قهرمانای اون ماجرا رو دست نيافتني بکنه؟

همه اين سالها گفتيم وشنيديم ، خونديم و گريستيم اما نمي دونم چرا همه چي تو محرم مي مونه و بعد اين ده روز همه اش رو فراموش مي کنيم . همه اون بزرگي رو ، همه اون عظمت ماجرا رو چرا زود از یاد می بریم ؟

پس کی وچه جوری می خوایم به زندگی مون رنگ حسینی بدهیم ؟

مگه نه اينکه همه اش به ظاهر ماجرا توجه کرديم و به چند قطره اشک بسنده ؟ مگه نه اينکه همرنگ ديگران شديم تا از قافله عقب نمونيم ؟

با اين همه نمي دونم چرا هر وقت نام حسين وعباس و رقيه و اصغر و رباب و ... مياد يهو دلم مي لرزه و تمام بزرگيشون مسحورم مي کنه .

الان هر چي بخوام از عاشورا و اون آدماي بزرگ بگم مطمئنا شما بهتر از اونا رو بلدين . پس فقط اکتفا مي کنم به يه ماجرايي که مال قبل از عاشوراست اما به نوعي نمايانگر قسمتي از بزرگي و عظمت نقش اول داستان کربلاست :

روزی امام حسین(ع) برای ملاقات خواهرشون حضرت زینب(س) رفتن خونه اونا ولی دیدن خواهرشون خوابه و از پنجره روبرویی نور آفتاب می زنه به صورت خواهرشون . دلشون نیومد خواهرشون رو از خواب ناز بیدار کنن اما از طرف دیگه هم نور آفتاب داشت خواهرشون رو اذیت می کرد . باید کاری می کردند . بلافصله چادر حضرت زینب رو برداشت و تا بیدار شدن خواهرشون از خواب اون رو گرفتن جلوی نور خورشید وهمانطور سر پا ایستادند . بعد از مدتی نسبتا طولانی که حضرت زینب از خواب بیدار شدند و برادرشون رو توی اون وضعیت دیدن خیلی شرمنده اون همه بزرگواری وفداکاری ایشون شدند . رو به امام حسین کردن وگفتن برادر جان اشالله بتونم روزی این محبتت رو جبران کنم .

ظهر روز عاشورا که پیکر پاره پاره امام حسین افتاده بود وسط صحرای کربلا زیر نور آفتاب سوزان و کسی رو نمی گذاشتند نزدیک پیکر ایشون بشه ، حضرت زینب با اندوه به آن صحنه نگاه می کردند و حسرت این به دلشون موند که نتوانست محبت برادرش رو جبران بکنه .

                             السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین 


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 0:52  توسط درشکه چی  | 

موعظه می کنیم ! ( با لحن مظفر خان زرگنده بیان شود ! )

شما چقدر محرم اسرار ديگران هستين ؟ يه بابايی يه اشتباهی تو عمرش ميکنه و سفره دلشو پيش شما باز ميکنه ! چقدر سعی می کنين حرفای اون تو دلتون بمونه و پيش ديگران بروزش ندين ؟

من يه پسر خاله دارم که به طور اتفاقی فهميد اين وبلاگ مال منه حالا تا تقی به توقی مي خوره و اتفاقی توي وبلاگمون می افته ميشينه پيش اين و اون ميگه ! از مطالبی که نوشتم تا نظراتی که ديگران دادن . مثل اين بچه کوچولوها که تا يکی رو مي بينن فوری هر اتفاقی که تو خونه شون افتاده می ذارن کف دست اون ! از دعوای بابا مامانشون گرفته تا حرفای مؤدبانه و محترمانه ای! که اونا موقع دعوا نثار هم کردن ، حالا بيچاره اون پدر و مادری رو در نظر بگيرين که مجبورن هی پيش اين و اون سرخ بشن و شرمنده .

البته اين پسر خاله من پسر خيلی خوبيه و اين حرفا رو هم به شوخی پيش اين و اون ميگه من هم به شوخی  اين حرفا رو مقدمه ای کردم تا برسم به اون حرف اصلی.

تصور کنيد که نعوذ بالله خدا هم مثل ما آدما بود و  هر چی که در مورد ما می دونست برای ديگران فاش مي کرد! چه اتفاقی می افتاد ؟! آيا جراتشو داشتين بعد از اون پا تو کوچه وخيابون بذارين ؟ اصلا تصور چنين چيزی هم وحشتناکه . حتی اگه يک هزارم اون چيزی که بيشتر ماها تو خلوتمون داريم برای ديگران فاش بشه يک لحظه هم روی آرامش رو نمي بينيم . نه ، نه ، حتي تصورش هم ترسناکه چه برسه به اين که اتفاق هم بيفته . نمی دونم اين آقاي فرزاد حسنی رو ميشناسين يا نه همونی که تو شبکه سه برنامه کوله پشتی رو اجرا می کرد و اين روزا هم برنامه ای داره به اسم فوق العاده . البته من خيلی با برنا مه هاش نمی تونم ارتباط بر قرار کنم اما اون روز يه دعایی می کرد که فکر کنم بی ربط به بحث ما نباشه . می گفت: ((‌ گاهی وقتا تو خلوت خودمون يه کارايی ميکنيم که واهمه داريم از اينکه اون کارا برای ديگران فاش بشه ، خدايا اون کارها رو بر ما ببخش )).

يکی از بهترين صفات خدا همين صفت ستار العيوب ( يعنی پوشاننده عيب ها ) هست که به نوعی ناجی ما آدما از بسياری از اتفاقات ناگواره . پس چرا ما در مورد هم ديگه اين لطف رو نمي کنيم و ستارالعيوب و ستارالاسرار! هم نمی شيم . چرا با يه دهن لقی کوچک باعث بر باد رفتن آبروی يه کس ديگه ای ميشيم که مثل ما محترمه و دارای شخصيت ؟

البته بايد يک دور از حضور شما در مورد اين مسئله بگم ولی فکر کنم همه ما به نوعی با اين قضيه درگيريم ، يعنی يا خودمون اين کارو کرديم يا در مورد ما اين کارو کردن .

ببخشيد که يه کم شبيه موعظه آخوندا شد ! اين شيطنت پسر خاله ام بود که منو به فکر انداخت تا مطلبی در اين مورد بنويسم . فقط حالا موندم با این همه تعریفی که ازش کردم چه بر سرم خواهد آمد؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:55  توسط درشکه چی  | 

هیپ ! هیپ ! هورا !

تا حالا شده به یکی ، تو یه زمینه ای کمک کنین ، اونوقت اون به مرور زمان بیاد سرتر از شما تو اون زمینه بشه ؟ !  اگه یه همچین اتفاقی بیفته شما از این واقعه نارحت میشین یا خوشحال ؟

من یکی این کار رو انجام دادم این اتفاق هم افتاده والان نمیدونم خوشحالم که دارم این مطلب رو می نویسم یا ناراحتم !

آقا! ما اومدیم به یکی از همکلاسیامون توی درسا کمک کردیم حالا رتبه ش توی کنکور بهتر از ما شده ! هرچند که این قضیه به طور مقطعی هستش و هنوز نمی دونم آیا واقعا تو درسا به طور اساسی پیشرفت کرده یا اینکه فقط تو کنکور اینطوری شده و . . .

به هر حال فعلا که این اتفاق افتاده ومن نسبت به این قضیه حس دوگانه ای دارم . از یه طرف بدجوری خوشحالم که به هر حال زحماتم بی نتیجه نمونده از یه طرفم موندم جواب متلکای اطرافیان رو چی بدم ! اما در کل از این قضیه خیلی خوشحالم .

خب این همه مقدمه چینی و صغرا کبری کردن به خاطر این بود که بگیم آقا ما تو کنکور کاردانی به کارشناسی قبول شدیم اونم تو شهر خودمون که خیلی برای من مهم بود ( به خاطر کارم که نمیتونستم تو شهر دیگه ای بخونم ) . به خاطر همین یه هورای بلند به افتخار ما بکشید !

دانشگاه جان ! دوباره سلام !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 22:6  توسط درشکه چی  | 

دیوانه (2)

موقع خوردن ناهار سفره دلش باز شد و خودش شروع کرد به حرف زدن . می گفت که خیلی وقته مریضه  واگه دارو نخوره لرز دستاش بیشتر هم میشه . چون داروهایی که میخوره خیلی قوی هستن بعد از مصرف داروها یه مدت بدنش کرخت میشه .

بعد از خودش گفت ، از اینکه نمیتونست کاری به غیر از فرش بافتن انجام بده ، اونم اگه حالش خوب باشه و لرز دستاش بذاره . گفتم همه روستاییا باغی زمینی چیزی دارن که توش کشاورزی کنن  شما ندارین . گفت چرا یه قطعه باغ کوچک دارم اما کارای اون رو هم باید کارگر انجام بده چون خودم به خاطر مریضی ام نمیتونم  زیاد کار کنم . اونطور که تعریف می کرد کارگرا هم به خاطر سادگی و بیماریش کلی بهش نارو می زدند و سر کیسه اش می کردن .

خیلی ساده حرف میزد ، اونقدر ساده و بی شیله پیله بود که فکر می کردم آدم این دنیا نیست . نه بلد بود سر کسی شیره بماله ، نه بلد بود دروغ بگه ، نه بلد بود موقع خرید و فروش چونه بزنه و یا مثل اکثر ماها هی دروغکی قسم بخوره و نه اصلا بلد بود با کسی دعوا بکنه چه برسه به اینکه بیاد یکی هم بزنه تو گوش ما ! همه اینها رو میشد به راحتی از حرفاش فهمید .

خیلی ذوق کرده بود که من ناهار مونده بودم اونقدر خوشحال بود که هر چی تو خونه داشتن میاورد میذاشت سر سفره ناهار ! از ماست و پنیر و ترشی و سبزی خوردن و مربا گرفته تا آبگوشتی که برای همه خانواده بود اما میگفت اول شما بخور بعد اگه موند ما میخوریم ! اونم به چه اصراری . به زور از همه خوردنیهای سر سفره بهم میخوراند و به همراش برام کلی حرف میزد . آخر سرم یه حرفی زد که غذا توگلوم گیر کرد و دیگه چیزی ازش پایین نرفت . گفت نمی دونم چرا همه تو روستا به من میگن دیوونه ! تو هم فکر می کنی من دیوونه م ؟ مونده بودم چی بگم ، داشت اشکم در می اومد . باخودم گفتم دیوونه ماییم که تا یه آدم و ساده وبی شیله پیله می بینیم زود یه اسمی روش میذاریم . . .

واقعا چرا ما آدما اینجوری هستیم . چرا یکی که بلد نیست یانمیخواد سر کسی کلاه بذاره یا دروغ بگه یا دعوا بکنه یا شارلاتان بازی درآره و ازاین جور کارا ، فکر می کنیم آدم عادی و نرمالی نیست . همش فکر میکنیم یه عیبی داره و عقب مونده است . وای به وقتی که طرف کمی هم ساده باشه و بدتر از اون یه بیماری جسمی هم داشته باشه ، اونوقت دیگه به یقین میرسیم و برامون مسجل میشه که یارو حتما دیوونه اس .

به راستی دیوانه و روانی ماییم یا آنها ؟ ؟ ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 1:46  توسط درشکه چی  | 

دیوانه (1)

 

چند روز پیش یکی از روستاییها اومد گفت که یه خونه تازه خریده و میخواد جای تلفنشو عوض کنه . راهنماییش کردم تا کارهای اداری مربوطه رو انجام بده و گفتم که بعد ما میایم تلفنش رو منتقل می کنیم .

همکارم که خودش بچه همون روستاست بعد رفتن طرف به شوخی گفت رفتی طرفای خونشون مراقب خودت باشی ها . گفتم چطور مگه ؟ گفت آخه طرف دیوونه است یهو دیدی یکی خوابوند تو گوشت !

گفتم بابا اینکه داشت مثل بچه آدم حرفشو می زد هیچ مشکلی ام تو رفتارش نبود که . اصلا تو چرا این حرفو میزنی َ اون که با تو فامیله ؟ گفت به هر حال مراقب خودت باش طرف مخش عیب داره !

بد جوری به هم ریخته بودم آخه من یه حساب کتاب دیگه ای می کردم اما الان داشت همه چی به هم می ریخت ، یارو اصلا نشون نمی داد که مشکلی داشته باشه . توی این چند سالی که من توی این روستا هستم خیلی محترمانه به این آقا نگاه می کردم آخه فوق العاده فرد محترم و با ادبی دیده بودمش.

خلاصه روز موعود فرا رسیدو ما رفتیم دم خونه این آقا برای سیمکشی تلفنش تو خونه تازه ، اونم با ترس و لرز به خاطر حرفی که دوستمون زده بود . تموم اون مدتی که کار می کردم همش منتظر بودم یه چیزی بهم بگه وبعد باهام لج بیفته . اما تنها چیزی که تو این مدت متوجه شدم لرزش دستاش به موقع برداشتن چیزی بود .

کار که تموم شد با هزار التماس وخواهش ازم خواست ناهار  رو تو خونه اونا بمونم .هنوز می ترسیدم  اما به خاطر اینکه بیشتر سر از کارش در بیارم قبول کردم . . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 0:57  توسط درشکه چی  | 

درشکه چی

  به نام او

راستش من مسئول یکی از مراکز روستایی مخابرات شهرمون هستم که هر روزصبح میرم اونجا و  عصر بر میگردم . باور کنید . به جان اون دوتا گنجشکی که الان اون بیرون جلوی پنجره نشستن و دارن واسه هم آواز دوستی میخونن ، راست میگم ! در واقع شاید گفت یه تلفنچی ام تا یه درشکه چی . اما حالا چرا در شکه چی ، اونم داستانی برای خودش داره . . .

گاهی چیزی در پستوی ذهنمون وجود داره که خودمون هم نمیدونیم چیه ، و ما رو وادار به کارهایی میکنه که دلیلشو نمی فهمیم اما ناخودآگه اون کار رو انجام میدیم . شاید گذاشتن نام درشکه چی هم به همون زوایای پنهان ذهنی من مربوط میشه که منو وادار به این کار کرد . به هر حال شد دیگه !

همیشه عاشق فضاهای سنتی در میان دنیای مدرن بوده ام ، تعلق خاطری که به گذشته داشته ام هیچ وقت رهایم نکرده در حالیکه گوشه چشمی هم به دنیای جدید داشته ام .به واقع دلبسته هردو هستم و از هیچ یک نمیتوانم چشم بپوشم . نام درشکه چی دلبستگی ام به گذشته را می نمایاند ،  اما دنیای نو چگونه خود را نشان خواهد داد ؟

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 0:27  توسط درشکه چی  |